۱۰۲ اما نشد

روزی که داشتم ساکم رو می بستم فکر می کردم که از پسش بر می یام، اما نشد...

مغزم عین دیوونهپها خودشو می کوبه به تمپورالای دو طرفم... گاهی این قدر شدید که همین طوری که نشستم یهو رینوره پیدادمی کنم...

یه زخم عمیق دپباره به دنبال عود رفلاکسم تو گلوم جا خوش کرده... این میراث گران قیمت اینترنی منو تا ابد یاد روزهایی می اندازه که ازشون فرار کردم... روزهایی که ارزوم بود تموم بشن و عجیب اینکه برای یک بار ارزوم بر اورده شد...

و چقدر عجیبه اگر بگم شدم عین مهربانو و کسی نه حتی کلامم رو بخونه که حالا چع برسه داستان مهربانو رو بدونه یا نه...

کسایی بودن یه روزی توی زندگیم... هنوز خاطراتشون لابلای داستان هایدریز و درشت اینجا هست... کسایی که وقتی اهنگ احسان رو گوش می دم... اونجا که می گه " خدا ما رو برای هم نمی خواست" شروع می کنن جلوی چشمم رژه رفتن... همه دود می شن به جز یکی...

یکی که حتی هیچ وقت گرمی دستاشم حس نکردم... از اون عشقای پاک و نابی که هیچ وقت هیچ کس نمی تونه ازم بگیره و نه از بین می ره... عشقی که همیشه متعلق به من می مونه...

دارم چرت می گم کاملا... این قدر مغزم به این ور و اون ور اسکالم خورده که ختی حرفامم نمی تونم با یه نظم مشخصی بنویسم

 

فقط یه سوال... اگر خدایی هست...کجاست؟!

می شه کسی واسطه بشه... شماره اش رو بهم بده... ادرسش رو... ایمویی ... اسکایپی... تلگرامی... فقط یه سوال ازش دارم و یه خواهش

اول چرا؟

دوم جونمو عمرم و زندگیم رو هرچی دارم ازم بگیر اما پدر و مادر و برادرم رو برام سالم نگه دار

بهم برسونشون ... خدایا

/ 0 نظر / 60 بازدید