95 : رفت و آمد

به سختی یادم می یاد آخرین باری که اومدم نوشتم اینجا کی بود!
خیلی گذشته, خیلی زیاد
البته یادمه که چی نوشتم, کی نوشتم, چرا نوشتم!
یک شبه گرم که یک آدم جدید می خواست پا بذاره تو زندگی من و من می خواستم قلم پاشو خرد کنم!
همون موقع یه دوست ازم خواهش کرد عاقل باشم و به زندگیم فکر کنم!
به گذشته ای که داشتم, به ادمایی که توی زندگیم بودن, به کسایی که دوست و دشمنم بودن و خواست فکر کنم, فکر کنم که چی می خوام از این زندگی!
و من طبق معمول نوشتمشون که بتونم بهشون فکر کنم و این شد که قصه ی قوی نیرو و اینجا نوشتم!
چیزی نزدیک سه ماه از اون روز گذشته, قوی نیرو هم رفته, فارغ التحصیل شد و اتفاقا خداحافظی ناخوشایندی هم داشتیم و من ازش خواستم که دیگه هرگز از نزدیک جایی که من هستم هم عبور نکنه, و با من قهر کرد و دیگه حرف نزد.
بی خداحافظی رفت و رفت و رفت و دیگه نمی دونم چی به سرش خواهم آومد, شاید اصلا هم دلم نخواد بدونم.

اما خوب دوستای خوبی هم بودن دور و برم که همزمان با رفتن قوی نیرو رفتن, کسایی که از باب معرفت و منش هرچی بگم کم گفتم در موردشون و امشب و اینجا می خوام با صدای بلند فریاد بزنم داداش م و داداش د عزیز هرجا که هستین خدا پشت و پناهتون باشه و همیشه شاد و سلامت و موفق باشین و آبجی کوچولو رو همیشه گوشه ی ذهنتون نگه دارین.

و اما اظفال هم تموم شد. به تلخی. بخشی که عاشقش بودم به تلخ ترین حالت ممکن برای همیشه تموم شد.
اونقدر به اون اتند بی تربیت و بی شخصیتی که توی روی من و آقای دوست واستادن و گفتن عوض رابطه های پنهانی کمی درس بخونین بد و بی راه گفتم, اما شک دارم ذره ای از توهینی و که به ما کردن جبران کنه!
در حالی که همسر آقای دوست, دوست صمیمی خود من هستن و ما فقط دوست هستیم, دو تا آدم که می فهمیم , دو تا آدم که حد و مرزاشون رو بلدن!
دو تا آدم که دوست بودن رو به جنسیت نمی دونن, دو تا آدم که جنس مخالف رو به جنس ابزار نمی بینن!
گاهی از این افکار دلم می خواد سر به بیابون بذارم ! آخه استاد بی شخصیت و نا محترم , شما که خودت سر تموم مورنینگ ها با اون سنت برای همه عشوه می یومدی باوجود همسر و فرزندی که توی خونه داشتی!
خوب واضحه که دنیا رو در حد افکار کوته و مزخرف خودت ببینی!
برات متاسفم, و برای خودم که شاید یه روزی همکارتون باشم!
و با کمال احترام ازتون متنفرم.

و رسیدیم به بخش پوست.
باید بیاین و ببینین فقط, رزیدنت هایی که صبح به صبح بیدار شدن و صبحانه ی کامل نوش جان کردن و لاک جدید ست با کفششون زدن و آرایش کاملی کردن و  ساعت 8:30 خرامان خرامان می یان بخش.
پوست یه بخش آروم و بی سر و صدا و به شدت آموزشیه!
با اینکه من فکر نکنم عاقبت بعد 100 سال هم بتونم 4 تا ماکول و پاپول و بفهمم چی هستش!
سر و تهش مثل روماتو می مونه ولی! نمی فهمی مریض چشه, بهش استروید می دی و اگه بدتر شد می فهمی اشتباه کردی و باید یا انتی بیوتیک بدی یا سرکوب ایمنی یا خنک کنی یا ضد خارش بدی!
همین.... بازی با تشخیص هم نداره که , تازه به مریض هم می گی برو دوباره بیا

دیگه این قدر هم آرامش فکر نکنم برای یه بخش لازم باشه... ولی خوب کاریش نمی شه کرد, فکر نکنم بعد امتحان اطفال امتحان دیگه ای بتونه سخت باشه :دی

بگذریم حالا....

ببخشید اگه دیر اومدم این بار, آخرای اطفال خیلی مزخرف بود دیگه...
البته اگر هنوز کسی اینجا رد می شه و می خونه مطالب منو قلبچشمک

پ ن 1 : دلم برای دوستای فارغ و التحصیل شدم به شدت تنگ خواهد شد.

پ ن 2 : قلم پاشو نشکستم، الان کنارمه، و برنامه های زیادی واسه آینده داریم، خوشحالم، فکر می کنم کافی باشه. 

/ 1 نظر / 55 بازدید
حانا

سلام...خوشحالم که بعد از این همه مدت اومدین ...خوبه در برابر هر فعل رفتنی ، فعل آمدنی هست ، آمدنی که میتونه برای انسان شادی بسازد..خوشحالم که خوشحالید ...امیدوارم همیشه شاد باشید[لبخند][قلب]